تبليغاتX
تنهایی



دیگههههههههههههه شوق دیدنم نیست...................
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 23:45 توسط محمد



اول به هزار لطف بنواخت مرا آخر به هزار غصه بگداخت مرا
چون مهره مهر خویش می‌باخت مرا چون من همه او شدم بینداخت مرا
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 23:55 توسط محمد |



+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 23:14 توسط محمد |



+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 17:56 توسط محمد



 زندگی...انتظارو هوس و دیدن و نادیدن نیست

          زندگی چون گل سرخی ست...پرازخاروپرازبرگ وپرازعطرلطیف

          یادمان باشد اگر گل چیدیم...

عطروبرگ و گل وخار                    هرسه همسایه دیواربه دیوار همند.

+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 17:35 توسط محمد |




تو از دردی كه افتادست بر جانم چه می دانی؟
دلم تنها تو را دارد ولی با او نمی مانی
تمام سعی تو كتمان عشقت بود در حالی
كه از چشمان مستت خوانده بودم راز پنهانی
فقط يك لحظه آری با نگاهی اتفاق افتاد
چرا عاقل كند كاری كه بازآرد پشيمانی؟

+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 17:31 توسط محمد |



بهار

من از قصه زندگی ام نمی ترسم

من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.

ای بهار زندگی ام

اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست

اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد

برگرد

باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را

باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا

باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.

بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم

بدان که قلب من هم شکسته

بدان که روحم از همه دردها خسته شده.

این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.

بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام

+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 17:29 توسط محمد |



گر میسر نشود بوسه زنم پایش را ......... ............هر کجا پا نهد بوسه زنم جایش را -------
+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 17:26 توسط محمد |




یاد اون روزا که شروع آشنائی بود ..شروع آشنائی همیشه جالبه ولی زود گذره ...

گفتمش : دل می خری ؟

برسید چند؟

گفتمش : دل مال تو، تنها بخند !

خنده کرد و دل زدستانم ربود

تا به خود باز آمدم او رفته بود

دل ز دستش روی خاک افتاده بود

جای بایش روی دل جا مانده بود ......


+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 17:23 توسط محمد |



هر لحظه را چنان سپری کن گوئی که آخرین لحظه است.. و کسی چه میداند شاید که آخرین لحظه باشد
+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 17:22 توسط محمد |